معصومهمعصومه، تا این لحظه: 25 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 62 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
داداش محمدداداش محمد، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره
زنداداش سمانهزنداداش سمانه، تا این لحظه: 39 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
حسینحسین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
داداش صادقداداش صادق، تا این لحظه: 37 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
زنداداش نگارزنداداش نگار، تا این لحظه: 38 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
ارونداروند، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
داداش امیرداداش امیر، تا این لحظه: 35 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زنداداش فروزانزنداداش فروزان، تا این لحظه: 35 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

میم مثل خانواده

وداعِ ناتمام در سایه‌یِ حرم🕌

وداعِ ناتمام در سایه‌یِ حرم… دیروز، یکی از آن روزهایی بود که برای همیشه در تقویمِ دلم حک شد. بعد از آن بدرقه‌یِ عظیم در نجف و کربلا، نوبتِ مشهد بود؛ نوبتِ وداع در جوارِ امام رئوف. از ساعت ۱۱ صبح به همراه مادرم راهی شدیم. در آن شلوغیِ شهر، محبتِ بی‌دریغِ یک هموطن که ماشین صلواتی‌اش را در اختیارمان گذاشت تا تقاطعِ مجلسی و طبرسی، اولین نشانه بود که قرار است راهی سخت اما پر از عشق را طی کنیم. پیاده، مسیرِ طولانی تا فلکه آب را طی کردیم. از زیرگذر گذشتیم و زیرِ آسمانِ مشهد، تا نزدیکی‌های اذان مغرب، میانِ دریایِ جمعیتِ عزادار چشم‌انتظار ماندیم. همه‌مان امید داشتیم ماشینِ پیکرِ مطهر بیاید و برای آخرین...
18 تير 1405

تاسوعا و عاشورا ۱۴۰۵🖤🥀

هر که دارد هوسِ کرب‌وبلا بسم‌الله… خوشا به حال دلی که در روضه‌ی تو آرام می‌گیرد. یادگاری از ایامِ محرمِ امسال. التماسِ دعای خیرِ شما خوبان. 🥀🖤 این روزها، در شلوغی‌هایِ این دنیای پرهیاهو، تنها دلخوشی‌مان همین حضورهاست… کنار هم، در خیمه‌ی عزای اباعبدالله...
5 تير 1405

بوژان، نیشابور 🌿✨🌺🌸

این خرداد، در بوژان، کنارِ عزیزترین‌هام… چقدر دلم می‌خواد زمان رو همین‌جا تویِ این سایه‌هایِ سبز متوقف کنم. ممنونم سمانه جان که این ثانیه‌هایِ ارزشمند رو برام ماندگار کردی. #به_وقت_۸_خرداد_۱۴۰۵ ...
8 خرداد 1405

روز عرفه ، حرم امام رضا(ع)🕌

سفر ما با مادرم در روز عرفه پر از نشانه‌های قشنگ بود، از همان ساعت ۳:۳۰ که رسیدیم و خادمان هدیه متبرکِ آب و کتاب دعا را دستمان دادند و من به خاطر طرحِ مقدسِ سقاخانه روی لیوان، دلم نیامد آن را همانجا بنوشم تا به عنوان یادگاریِ حرم به خانه ببرم، تا دعای ساعت ۴ در صحن طبرسی و ماجرای پراحساسِ پیدا شدنِ طفل دو ساله در صحن انقلاب که همه‌ی ما را منقلب کرد؛ اما زیباترین بخشِ پایانِ شب اینجا بود که بعد از ثبتِ عکس‌های یادگاری با مامان در دلِ شبِ حرم، برای تشنگی‌مان سراغ سقاخانه رفتیم و با لیوان‌های ساده و سفیدِ یک‌بار مصرف آب نوشیدیم تا آن لیوانِ خاص در کیفم محفوظ بماند و حالا در خانه‌مان روی تاقچه خودنمایی کند....
5 خرداد 1405

حرم امام رضا(ع)🌙✨☕️🍰🤍

شبی که با باران و غروبِ تماشاییِ شهر شروع شد و با یادِ عزیزانِ سفرکرده‌مان ادامه پیدا کرد و در نهایت به آرامشِ مطلقِ حرم رسید… این آلبوم، روایتِ یک شبِ معمولیِ خانوادگی نیست؛ روایتِ چند ساعت زندگی است: از عطرِ الویه و کوکو سبزی توی خانه و همدلیِ دخترها، تا تماشایِ زندگی در ترافیکِ شلوغِ احمدآباد… از اصرارِ من برای نوشیدنِ چایِ سحری که همه می‌گفتند بسته‌ست، تا همان لحظه‌ای که درِ چایخانه غدیر به روی‌مان باز شد و چای و کیکِ متبرک، خستگیِ کلِ مسیر را از تنمان درآورد. ️ هر تکه از این شب، رزقی داشت؛ از چایِ اضافی که دایی به لیوانم ریخت تا این آخرین عکس، که حاصلِ یک سحرِ نابِ دونفره با مامان است. ...
24 ارديبهشت 1405

محله ی قبلیمون

پنج‌شنبه ۱۷ اردیبهشت،همراه مامان و ستاره به سیدی رفتیم؛ همان محله‌ای که سال‌های اول زندگی‌ام در آنجا گذشته بود. وقتی به کوچه‌های سحر رسیدیم، حس عجیبی داشتم. انگار هر خانه و هر کوچه برایم یک خاطره قدیمی داشت. به پارک رفتیم و همان‌جا ناهار خوردیم و بعد از آن به دیدن همسایه‌های قدیمی رفتیم. وقتی به کوچه‌ی سحر ۲۸ رسیدیم، به خانه‌ی یکی از همسایه‌ها رفتیم. دختر همسایه‌مان خاطره‌ای از زمانی که تازه به دنیا آمده بودم تعریف کرد. می‌گفت آن موقع من شیر مامانم را قبول نمی‌کردم و او به من شیر داده بود. بعد از آن تازه توانستم شیر مامانم را بخورم. شنیدن این خاطره برایم خیلی جالب ...
17 ارديبهشت 1405

آرامشِ بودن در حرم🕌

2 اردیبهشت در حرم امام رضا، درست قبل از اذان مغرب، صدای نقاره‌ها بلند بود و باران آرام آرام روی صحن می‌بارید. میان آن همه جمعیت، در حالی که دعا و نماز در دل‌ها جریان داشت، ما هم نماز خواندیم. وقتی نماز تمام شد، باران به تگرگ تبدیل شد و همه با هم به خادم‌ها کمک می‌کردند تا فرش‌ها را جمع کنند. در آن لحظه‌ها فقط یک حس بود: آرامشِ بودن در حرم #به_وقت_۲_اردیبهشت_۱۴۰۵ ...
2 ارديبهشت 1405