وداعِ ناتمام در سایهیِ حرم🕌
وداعِ ناتمام در سایهیِ حرم…
دیروز، یکی از آن روزهایی بود که برای همیشه در تقویمِ دلم حک شد. بعد از آن بدرقهیِ عظیم در نجف و کربلا، نوبتِ مشهد بود؛ نوبتِ وداع در جوارِ امام رئوف.
از ساعت ۱۱ صبح به همراه مادرم راهی شدیم. در آن شلوغیِ شهر، محبتِ بیدریغِ یک هموطن که ماشین صلواتیاش را در اختیارمان گذاشت تا تقاطعِ مجلسی و طبرسی، اولین نشانه بود که قرار است راهی سخت اما پر از عشق را طی کنیم.
پیاده، مسیرِ طولانی تا فلکه آب را طی کردیم. از زیرگذر گذشتیم و زیرِ آسمانِ مشهد، تا نزدیکیهای اذان مغرب، میانِ دریایِ جمعیتِ عزادار چشمانتظار ماندیم. همهمان امید داشتیم ماشینِ پیکرِ مطهر بیاید و برای آخرین بار… اما جمعیتِ میلیونی نگذاشت. مسیر تغییر کرد و صدای هلیکوپتر که بلند شد، فهمیدیم دیگر کار از کار گذشته. پیکر را از آسمان به حرم بردند.
خلاصه که قسمت نشد؛ اولین و آخرین دیدارمان با رهبرِ شهید، به آن نگاهِ آخر در خیابان نرسید. اما همین که دوشادوشِ مردم، در گرمایِ انتظار و زیرِ سایهیِ حرم بودیم، برای آرامشِ دلم کافی بود.
روحت شاد ای رهبر شهید… ما که تا آخرِ مسیر آمدیم، اگرچه به دیدار نرسیدیم.
#وداع
















وداعِ ناتمام در سایهیِ حرم🕌 
