3 فروردین راهی تربت حیدریه شدیم و فرداش رفتیم خیرآباد؛ جایی که همیشه برای من پر از حس نوستالژی بوده. خانهی قدیمی پدربزرگ و مادربزرگم هنوز سر جاشه، هرچند خودشون دیگه نیستن… اما انگار خاطراتشون هنوز توی هوای روستا نفس میکشه. اینبار با امیرحسین و امیرعلی و ستاره و امیرمهدی رفتیم پارک و تصمیم گرفتیم چند دقیقهای برگردیم به روزهای کودکی. تاب سوار شدیم، سرسره بازی کردیم و حتی به ترتیب سن نشستیم و عکس گرفتیم. خندههایی که از ته دل بود، بدون دغدغه، بدون بزرگسالی. ۳ فروردین تولد مامانم و خالم بود. اول قرار بود بریم تربت و کیک بخریم اما نشد. بعدش با امکانات روستا تصمیم گرفتیم یه جشن ساده ولی صمیمی درست کنیم...