معصومهمعصومه، تا این لحظه: 25 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 62 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
داداش محمدداداش محمد، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره
زنداداش سمانهزنداداش سمانه، تا این لحظه: 39 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
حسینحسین، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
داداش صادقداداش صادق، تا این لحظه: 37 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
زنداداش نگارزنداداش نگار، تا این لحظه: 38 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
ارونداروند، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
داداش امیرداداش امیر، تا این لحظه: 35 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زنداداش فروزانزنداداش فروزان، تا این لحظه: 35 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

میم مثل خانواده

ممنون از سوپرایز قشنگتون😍🥹♥️

1404/11/6 20:37
نویسنده : معصومه باروئی
151 بازدید
اشتراک گذاری

24 سالگی برای من، سالی بود پر از تغییر و تجربه؛
سالی که در آن، فصل‌های زندگی‌ام ورق خوردند
و من میان رفتن‌ها و آمدن‌ها،
یاد گرفتم چگونه ریشه‌ها را در دل نگه دارم
و شاخه‌ها را به سوی آینده بگشایم.
در این سال، سکوت‌ها پر از معنا شدند؛
گاهی نبودن کلام، بلندترین پیام بود.
خواب‌هایم پر از نشانه و راز شدند،
و نگاه‌ها گاهی نزدیک و گاهی دور،
یادآور این حقیقت که زندگی همیشه
میان حضور و فاصله در نوسان است.
۲۴ سالگی به من آموخت
که صبر، قدرتی پنهان است؛
که آرامش، در دل سکوت می‌روید؛
و امید، حتی در تاریک‌ترین شب‌ها
چون شعله‌ای کوچک، راه را روشن می‌کند.
اکنون در آستانه‌ی ۶ بهمن،
تولد ۲۵ سالگی‌ام،
به پشت سر نگاه می‌کنم و می‌بینم
هر پایان، آغازی در دل داشت؛
هر زمستان، نوید بهاری تازه بود.
۲۵ سالگی برای من،
نه فقط یک عدد،
که فصلی‌ست برای شکوفه زدن،
برای نوشتن داستانی که خودم انتخاب می‌کنم،
برای ساختن آینده‌ای که از دل تجربه‌ها
و امیدها جان می‌گیرد.
این سال تازه،
دعوتی‌ست به زیستن با آگاهی،
به دوست داشتن با عمق،
و به ادامه دادن راهی که
هر روزش، فرصتی برای شکوفایی دوباره است.
ممنون از سوپرایز قشنگتون🥹️

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)